به خاطر بعضی از ایراداتی که پرشین بلاگ داشت تصمیم گرفتم برم بلاگفا.ادرس جدیدم اینه
دیروز برای رهن اپارتمانم یک اگهی توی روزنامه دادم.هشت میلیون رهن کامل.جالب بود چون هر کس زنگ می زد توی حرفاش کلمه حاج اقا از دهنش نمی یوفتاد-از بس که ادم با ابهتی هستم همه فکر می کنند حاج اقام-
.
نزدیکی های ظهر یک خانمی زنگ زد و ادرس گرفت که با شوهرش بره خونه رو ببینه منم هماهنگ کردم که درو براشون باز کنند.بعد از اینکه پسندیدن تلفن کرد گفت حاج اقا میشه این پول رهن رو کمتر کنید به جاش اجاره رو ببرید بالا گفتم والا من پول رهن بیشتر به دردم می خوره تا اجاره-نمی دونم چرا دلم براشون سوخت-گفتم باشه.
قرار شد سه میلیون کم کنم به جاش اجاره اضافه بشه یعنی پنج میلیون رهن با نود تومن اجاره اما هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که یک خانم دیگه زنگ زد-مادر قبلیه بود-می گفت اینها جوونند یکم ملاحظه شونو بکنید حاج اقا!! گفتم اولا من حاج اقا نیستم. والا چی بگم گفت شما اجاره رو کم کنید یکم گفتم اینا چقدر می تونند بدن که براشون سخت نباشه گفت هفتاد بیشتر نگیرید ازشون منم گفتم شصت تومن خوبه یک لحظه ساکت شد متوجه شدم بنده خدا جا خورده.گفتم خوبه گفت خدا خیرتون بده حاج اقا!!!
نمی دونم چرا دلم برای کسی که نه میشناختمش و نه دیده بودم سوخت با اینکه از اینا بهتر هم بودن که خونه رو می خواستن اما چون به اینا قول دادم همه رو رد کردم.شاید به خاطر اینکه مثل خودم جوون هستند و می تونم درکشون کنم
جالبیش اینجاست که قراره براشون هم کمک دیواری نصب کنم چون رخت خواب زیاد دارن.یعنی خرج اضافه برای من
پیش خودم گفتم من به اینا رحم می کنم تا خدا هم به من رحم کنه.
خلاصه خونه رو ایناها افتتاح می کنند.هنوز رنگ دیواراش تازه است.صفر صفره.دوست داشتم خودم توش زندگی می کردم.
تازه از سفر برگشتم.
باور کنید تنهایی سفر کردن خیلی سخته حتی اگر مقصد بهشت باشه.
سرم خیلی شلوغه.دارم روی لبه تیغ راه می رم.
شش ماه اینده برام سرنوشت سازه.فقط امیدم به خداست تا از این مرحله عبور کنم.
گوشتون رو بیارید جلو می خوام یک چیزی رو در گوشتون بگم که نباید غریبها بشنون.:تقریبا دارم به یکی از ارزوهام می رسم یعنی تبدیل شدن به یک تاجر تمام عیار.خیلی ها الان روی حرفم حساب می کنند و خیلی ها هم ازم وحشت دارن چون می دونند توی کارم یک نیمچه قدرتی دارم که می تونه بدجور بهشون ضرر برسونه.با کله گندها کار می کنم.
البته اینا همه رو از لطف خدا می دونم.
برام دعا کنید که این شش ماه هم به سلامت بگذره
امروز یکی از دوستام که نزدیک ۴ سال هست با هم دوستیم یک چیزی بهم گفت که بیشتر شبیه یک راز بود.
گفت:٨سال قبل یک بار ازدواج کرد.معمولا دوستای من از من بزرگتر هستند.اصلا با کوچیکتر از خودم زیاد رفیق نمیشم.
امیر الان ٣٣ سالشه و مجرد.چیزهایی گفت که تا به حال اصلا بهش فکر نکرده بودم.
نکته های ریزی که ممکنه در زندگی برای ادم مشکل ساز بشه.
می گفت فقط ٢ ماه تونسته تحمل کنه و بعد مجبور شده طلاق بگیره.
جالبه چون هر چی می گذدره داره به تجربهام اضافه میشه.
محرم هم اون محرمهای قدیم,امسال سال دومه که نمی رم هیئت,از وقتی یادمه توی هیئتها بودم و اونجا بزرگ شدم.بچه که بودم بابام یک زنجیر کوچیک بهم می دادم,توی صف, جلوش وایمیستادم .
-----------
یک مورد خوب برای ازدواج پیدا شده بود اما یک مشکل داشت اونم سنش بود چون نزدیک 6 سال از من کوچیکتره و به نظر من خیلی کوچیکه.
دوست, دختر خواهرمه,یک جورایی به بچه خواهرم فهمونده که منو دوست داره اما من می خوام همسرم حراکثر 4 سال از من کوچیکتر باشه نه بیشتر.
--------------
دیروز با خودم فکر می کردم که واقعا به چه دلیل من 2 سال از عمر و و قت و پولم رو هدر دادم.
واقعا برای چی, من که از روز اول اخرش رو می دونستم.می تونستم توی این دو سال کارهای زیادی بکنم اما فکرمو گذاشتم روی...
همه اینا به کنار,یک حرفش منو خیلی اذییت کرد و تو دلم بد جور عقده شد.
می گفت:شوهر خواهرام در امدشون فلان قده.هیچ وقت به این فکر نکرد من از هر کدومشون لاافل 15 سال کوچیکترم و یک چیزی رو هیچ وقت بهش نگفتم.
همون موقع که داشت درباره درامد یکیشون حرف می زد من توی یک روز یک معامله کردم که به اندازه یک ماه کار اون برام سود داشت.امسال هم که خدا رو شکر از این معامله های بزرگ زیاد داشتم.اون موقع وقتی این حرف رو زد هیچی به روش نیاوردم چون نمی خواستم کسی منو برای پول بخواد برای همین نگفتم براش از معامله بزرگه اخرم نگفتم ,پشت تلفن اشک توی چشمام جمع شده بود.با خودم گفتم یعنی اینقدر پول مهمه که به خاطرش منو شکست.
کاش به همون دلیلهای اختلاف فرهنگی و اختلاف سنی مون اکتفا می کرد.
کاش اصلا ..
کاسبی خوب نیست!!
باید محتاط تر عمل کنم.الان وقت تصمیمهای درست گرفتنه.
باید خوب چشمهام رو باز کنم.یک تصمیم اشتباه ممکنه باعث سقوطم بشه.
دعا یادتون نره
یک تجربه توی این یک ساله به دست اوردم.
در زندگی حتما برای خودتون یک هدف داشته باشید.با داشتن هدف زندگی براتون جذاب تر میشه.
حرف تو دلم زیاد دارم اما حرفم نمی یاد
یک مدت هست که حسابی تنبل شدم.یعنی برای رسیدن به هدفهام اون تلاشی که باید انجام بدم رو انجام نمی دم.
باید دوباره شروع کنم.
امروز بعد از مدتها دوباره یاد خانم م زد به سرم.همیشه وقتی هوا بارونی یا برفی هست اینطوری می شم.
چه زود نزدیک به یک سال گذشت.تو این مدت بارها تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم و صداشو بشنوم اما یاد قولی که بهش دادم می افتادم.
شماره اش هنوز توی ذهنم هست و پاک نشده.
دوست دارم بدونم چیکار می کنه. کجا هست و...
اما خوشحالم که تموم شد و راه پیشرفتم باز.
یک سال چقدر زود گذشت و چه اتفاقات زیادی رخ داد در این مدت.
صدای همه در اومده دیگه از همسایه بگیر تا دوست و اشنا و بابا و...
یکی می گه چه مرگته پس چرا ازدواج نمی کنی اون یکی میگه کی پلو می دی پسر داییم می گه نکنه تو اصلا مرد نیستی و ما خبر نداشتیم!!!
چندتا خواستگار هم پیدا کردم!!!(گفتم فعلا می خوام ادامه تحصیل بدم!!!)
خودم هم حسابی گیجم.خدارو شکر الان به جایی رسیدم که مشکل مالی ندارم فقط مشکل من اینه که از اینده می ترسم.اگه یک ادم ناتو به تورم بخوره چی؟نمیشه هیچ کس رو صددرصد شناخت.
حرف سر یک عمر زندگی کردنه.بچه بازی که نیست.
چند روز دیگه خواهر بزرگم از مکه میاد.شاید یک کارایی کردم.
تا بعد.
مصطفی زنگ زد و کاری که تا حالا انجام نداده بود رو برای اولین دفعه انجام داد.
می گه مرتضی یک صدقه درست و حسابی بده چون همه رفقا می گن مرتضی چطوری خونه خریده و....
چند شب پیش هم که با هم بیرون بودیم علیرضا مرتب می پرسید از کجا این همه پول اوردی و خونه خریدی تا اینکه مصطفی جوابشو داد که اون زمان که تو توی دانشگاه داشتی با دخترهای مردم لاس می زدی مرتضی دانشگاه رو ول کرد و کار می کرد اونم با ماهیانه خیلی کم.
می خواستم ماشین بخرم که با این وضعیت فعلا صلاح نیست.
امروز.روز تولدم بود.
بودن من توی این دنیا ایا برای کسی مفید بوده؟
کسی هست که من کاری براش کرده باشم؟
یا اینکه فقط یک مگس مزاحم بودم؟
این سوالهایی بود که امروز از خودم پرسیدم.راستش جوابهاش برای خودم یکم راضی کننده بود(ایکن خود شیفتگی مزمن)

